درباره نویسنده
فرهاد و شیرین
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فرهاد و شیرین
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • باران!
  • سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦
  • سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦
  • خانه ی پدری!
  • سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦
  • یکشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٦
  • سه‌شنبه ۱ آبان ،۱۳۸٦
  • سه‌شنبه ۱ آبان ،۱۳۸٦
  • جدال!
  • سلامی چو بوی خوش آشنايی
  • سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸۳
  • خورشيد را می دزدم
  • دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳
  • جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳
  • دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳
  • دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳
  • یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳
  • اينک آغازی دوباره است!
  • ساده است
  • یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢
  • شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٢
  • یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢
  • سکوت
  • از تو کجا گريزم؟
  • بازارچه خيريه
  • دلم فرياد ميخواهد
  • سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳۸٢
  • دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢
  • پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٢
  • دوشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٢
کلمات کلیدی مطالب
  • وبلاگ (۱٠۳)
  • پرشین بلاگ (۱٠۳)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
دوستان من
  • IELTS
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



آیینه دل
باران!
نویسنده: فرهاد و شیرین - یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦

نرم نرمک
صدایم می زند
می شنوم
می بویم
سالهاست به رسمش آشنایم
بوی خاک را می گویم
می روم
دیدن آغازش را دوست می دارم
چشم به آسمان می دوزم و...
اینک آغاز عشق بازیست
.....
می هراسند آدمها
می دوند این سو ، آن سو
آی
به آنها چتری دهید
مبادا قطره ای غمگین شود
......
چتر من آسمان است و بس
چه کسی می داند که مرا ،
ز او شدن باکی نیست؟
چه کسی می داند این ،
عشق بازیست؟

"فرهاد"




نظرات ()



 
نویسنده: فرهاد و شیرین - سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است


دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

 

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

    قیصر امین پور

نظرات ()



 
نویسنده: فرهاد و شیرین - سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦
سلام
امروز در مورد یه مطلب ژئوفیزیکی سرچ می کردم که خبری رو دیدم به این مضمون:

البته این خبر خیلی جدید نیست، و مربوط می شه به 14 مهر 1386

اما چون برام مهم بود نوشتم:


دكتر ايرج ملك پور ، استاد دانشكده ژئوفيزيك دانشگاه تهران و از مفاخر علمي كشور از مركز تقويم ايران اخراج شده است.

به گزارش معصومه اسمعيل نژاد، تهيه كننده راديو تهران، دكتر ملك پور ضمن تاييد اخراج ايشان از مركز تقويم ايران گفته است كه از تدريس ايشان در دانشگاه نيز جلوگيري به عمل آمده است.شايان ذكر است كه نام دكتر ملك پور از تقويم هاي سال جاري حذف شده است

منبع:میزان

من واقعا خیلی متاسف شدم ، و دنبال خبرهای نکمیلی گشتم. فکر می کنم ایشون نیاز به معرفی نداشته باشن، و تاسف من از اینه که چهره هایی رو که ما قدرشون رو نمی دونیم ، کشورهای دیگه ازشون بهره می برند و ما به راحتی از دستشون می دیم.

مصاحبه ای ازشون پیدا کردم ، که اگه علاقه داشته بشید می تونید بخونید. ظاهرا ایشون رو اخراج نکردن ولی از استخراج تقویم کنار گذاشته شدن.

http://iranvich.org/news2.php?id=1078


نظرات ()



خانه ی پدری!
نویسنده: فرهاد و شیرین - دوشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٦

خیلی دلم میسوزد اگر قرار باشد دیگر نبینمش. اگر خرابش کنند و جایش ۴ قفس روی هم بسازند.دلم برای خاطره هایی که قرار است کوبیده شوند میسوزد.خاطره هایی که بهترین و بی تکرار ترین جزء زندگی ام هستند.خانه ای که دوستش دارم!با همه ی کهنگی و کوچکی اش برایم از هزاران قفس چند طبقه زیبا تر و دل بازتر است.دیوارهایی که هنوزهم بوی بازی های آن سالها را میدهند.حیاطی که خیلی کوچک بود اما چه روزها که دلتنگی هایم را در آغوشش پهن نکردم!

خداحافظ ای تمام کودکی من!

یه روز یه خونه ای بود که تابستونا

توی پشت بومش ولو میشد خورشید

درخت انجیر پیری که تو باغ بود

تموم کودکی های منو می دید...

نظرات ()



 
نویسنده: فرهاد و شیرین - سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦



سلام
من که از دیدنش لذت بردم. شما رو نمی دونم!

نظرات ()



 
نویسنده: فرهاد و شیرین - یکشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٦
بايد فهميده باشی
بايد ديده باشي که موفق شدی!
یه نیروی تازه!
یه حس تازگی!
من می گم
تو میبینی!
هیچ وقت ضعف و دوست نداشتم!
هیچ وقت کم نیاوردم
اصلا دلم نمی خواد تو هم کم بیاری
هیچی تو این دنیا نیست که بتونه مارو به زانو در بیاره
اینه اصل من!
من همه چیزمو از امید دارم
از امید!
اگه می گم عادت!
واسه اینه که سرشارم از عشق و امید
یادته نادر ابراهیمی چی می گفت
وقتی عاشق عاشق بود
می ترسید کهنه شه
می گفت هر روزمون تکراری نباشه
شاید برنامه ی کلی زندکی تکراری باشه
معلومه که هر روز یه برنامه ی عادی هست
ولی تو این قالب تکراری می شه تازه موند...
تازه ی تازه!



نظرات ()



 
نویسنده: فرهاد و شیرین - سه‌شنبه ۱ آبان ،۱۳۸٦

برگ از درخت خسته شده بود 

پاییز بهانه بود!

نظرات ()



 
نویسنده: فرهاد و شیرین - سه‌شنبه ۱ آبان ،۱۳۸٦

خیلی وقتها توی فکرم با خودم حرف میزنم.توی مغزم مینویسم.حرفهایی رو که یا دلم نمیخواد به کسی بگم و یا کسی رو پیدا نمیکنم.اون موقع هاست که احساس میکنم چقدر دلم برای نوشتن لک زده.سه سالی میشه که تو این دفترچه چیزی ننوشته بودیم.شاید اونقدر درگیر کارهای این دنیای عجیب و غریب شده بودیم که یادمون رفته بود همچین خونه ای رو یه روز با هم ساخته بودیم.اون روزها ما آدمهای دیگه ای بودیم.خیلی بزرگتر شدیم.خیلی عاقل تر!

عشق تندی که اون روزها بهم داشتیم حالا تبدیل به علاقه ای محکم شده.نگو روزمرگی!نگو عادت! من با همه ی سختی هایی که تا به حال کشیدم هنوز هم هستم و هنوز میخواهم محکم باشم.هنوز هم هر روز با کلی فکر منفی مبارزه میکنم.سختی هایی که کشیدم و میکشم از من کم کم یه کوه میسازه و من تازه میفهمم که زندگی چقدر میتونه شیرین باشه!وقتی تو همین لحظه زندگی کنی و نذاری خاطره های تلخ گذشته مرور بشن.این روزها بیشتر از همیشه دوست دارم به تو امید بدم.چون باور دارم که تنها امید زندگیت به منه.دوست دارم بفهمی که چقدر توانایی داری و همیشه با این افکارت که من نمیتونم و نمیشه مقابله میکنم.

تازه میفهمم که اگر من هستم برای تو و امید دادن و پرواز دادن توست.تازه میفهمم که اگه من و تو بخوایم هر نا ممکنی ممکنه و اینو تو با چشمای خودت دیدی.

ما روز مره نشدیم فقط کمی دچار سختی شدیم که باید تحمل کنیم و ازش رد بشیم.به قول تو باهاش می جنگیم!

هر وقت احساس می کنم که زندگیم یکنواخت شده به یاد اونی می افتم که تو سخت ترین روزهای زندگیم  کنارم نشست و دست رو موهام کشید. به اونی که گاه و بیگاه تا لب پنجره ی اتاقم پایین می آد و آروم و مظلوم نگام میکنه.اونوقت من شروع به حرف زدن میکنم و اون گوش میکنه.خیلی آروم.از آرومی اون همیشه گریه ام میگیره.تا وقتی همه ی حرفامو میزنم و اونوقت بی صدا میره.آروم میشم.خیلی آروم.و اون بارها و بارها و بارها بهم ثابت کرده که هست و حرفامو می شنوه.

شاید اتفاقاتی که برام افتاده رو جسمم اثرات بدی گذاشته باشه اما روحم هنوز پر از حس پریدنه!

نظرات ()



جدال!
نویسنده: فرهاد و شیرین - دوشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٦
نمی دونم ، شاید عنوان مناسبی نباشه!
اما واقعا فکر می کنيد بزرگترين جدال آدما تو زندگی چیه؟
شاید نشه اینطوری حکم صادر کرد اما لا اقل می شه گفت:
یکی از بزرگترین جدال های بشر تو زندگی مبارزه با روزمرگیه!!!!
البته به نظر من!
البته فهمیدن این موضوع ، خودش بخش مهمیه. اینکه آدم دچار روزمرگی شده!
عادت چیز بدیه! تکرار...
و بعد کهنگی!
نه فایده ای نداره! اینکه برای فرار از کهنگی یه آغاز دوباره داشت...اصلا پیشنهاد خوبی نیست.
چون اینطوری همه ی این آغاز ها محکوم به تکرارند و سرانجام کهنگی...
باید یاد گرفت ، نو موندنو. باید یاد گرفت تازه موندنو...
سخته، نه؟
باید بیشتر راجع بهش فکر کرد...
بیشتر...




نظرات ()



سلامی چو بوی خوش آشنايی
نویسنده: فرهاد و شیرین - سه‌شنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٦

سلام
ما اومدیم!

خیلی دوره
 آخرین باری که نوشتم
دوستای زیادی اینجا داشتم
اومدم دوباره بنویسم
امیدوارم همه ی اونایی که به عندلیب سر می زدن بازم بیان
و منو خوشحال کنن

اشتیاق زیادی برای نوشتن دارم
این یه آغاز دیگه ست.

نظرات ()



 
نویسنده: فرهاد و شیرین - سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸۳

بگذار تا هميشه،
حقيرترين غمها،
يا ناچيزترين شاديهاي خود را به هم بگوييم...
اين اعتماد ها،
اين همدلي با شکوه،
هر دو حق و وظيفه عشق اند.


«ويکتور هوگو»

نظرات ()



خورشيد را می دزدم
نویسنده: فرهاد و شیرین - شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳


خورشيد را مي دزدم
فقط براي تو!
مي گذارم توي جيبم
تا فردا بزنم به موهايت
فردا به تو مي گويم چقدر دوستت دارم!
فردا تو مي فهمي
فردا تو هم مرا دوست خواهي داشت.مي دانم!
آخ...فردا!
راستي چرا فردا نمي شود؟
اين شب چقدر طول کشيده...
چرا آفتاب نمي شود؟
يکي نيست بگويد خورشيد کدام گوري رفته؟

<فرانک ژاکوبز(فالکو)>

 

نظرات ()



 
نویسنده: فرهاد و شیرین - دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳
نظرات ()



 
نویسنده: فرهاد و شیرین - جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

تو اينجايی بگو گم شه ستاره

بگو شب تا دلش می خواد بباره

دوباره رخت عريانی به تن کن

بگو آينه مکرر شه دوباره

نظرات ()



 
نویسنده: فرهاد و شیرین - دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

اين شعر فروغ و تقديم می کنم به بنيامين عزيزم!

شکست نياز

آتشی بود وفسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادويی اندوه شکست

آمدم تا بتو آويزم
ليک ديدم که تو آن شاخه ی بی برگی
ليک ديدم که تو بر چهره ی اميدم
خنده ی مرگی

وه چه شيرينست
بر سر گور تو ای عشق نيازآلود
پای کوبيدن

وه چه شيرينست
از تو بگسستن و با غير تو پيوستن
در به روی غم دل بستن
که بهشت اينجاست
بخدا
سايه ی ابر و لب کشت اينجاست

او همان به که نينديشی
بمن و درد روانسوزم
که من از درد نياسايم
که من از شعله نيفروزم


نظرات ()



 
نویسنده: فرهاد و شیرین - دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

کاش ميشد آنهايی که ارزش ديدن ندارند را برای هميشه در زاويه ديدم ايگنور کنم! و از ذهنم برای هميشه نام و يادشان را ديليت!

                                                                                                   <شيرين>

نظرات ()



 
نویسنده: فرهاد و شیرین - یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳

تا حالا به اين فکر کردين که واسه چی زندگی می کنين؟
دادتون درنياد٬ نمی خوام بگم همه چی پوچه و ... حرفهايی که احتمالا از خيلی ها شنيدين.
می خوام بگم يه هدف٬ يه انگيزه٬ يه چيزی لازمه که آدم از زندگی خسته نشه!و برای پيشرفت کردن تلاش کنه! اين خيلی مهمه :پيشرفت.
پيشرفت کردن انگيزه می خواد.اينطور نيست.
من فکر می کنم انگيزه ی زندگی عشقه! حالا اين عشق می تونه عشق به هر چيزی باشه! مثلا عشق به مقام!٬ پول!٬ انسان!٬...
اين عشقه که آدمو از روزمرگی در مياره.عشقه که می شه هدف زندگی!
دوست دارم نظر شما رو هم بدونم.خوشحال می شم شما هم عقيدتونو بگين.

بندم خود اگر چه بر پای نيست
سوز سرود اسيران با من است٬
و اميدی خود به رهايی ام ار نيست
دستی هست که اشک از چشمانم می سترد٬
و نويدی خود اگر نيست
تسلايی هست.
چرا که مرا
ميراث محنت روزگاران
تسلای عشقی ست
که شاهين ترازو را
به جانب کفه ی فردا
خم می کند.
«شاملو»

فرهاد

نظرات ()



اينک آغازی دوباره است!
نویسنده: فرهاد و شیرین - یکشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸۳



دوباره در آغازيم
اما اين بار آغازی متفاوت
دوباره همسفر خواهيم شد
به مقصد عاشقانه ها
رويا را درخواهيم نورديد
دوباره گم خواهيم شد در هم
آنقدر گم تا يکی شويم
از مرزها گذر خواهيم کرد
بند ها را خواهيم گسست
و به افسانه ها خواهيم پيوست
می شنوی؟
صدای تيشه فرهاد می آيد...

نظرات ()



ساده است
نویسنده: فرهاد و شیرین - پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودم که چگونه زير غلتکی می رود
و گفتم که سگ من نبود
ساده است ستايش گلی
چيدنش و از ياد بردن
که گلدان را آب بايد داد
ساده است بهره جويی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن وگفتن
که ديگر نمی شناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان
و گفتن که من اينچنينم
ساده است که چگونه می زی ايم
باری زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم.

«مارگوت بيگل»

***************************************
اين شعر و از يکی از آلبوم های شاملو به اسم چيدن سپيده دم  که ترجمه اشعار  و همچنین دکلمه ی اشعار رو بعهده داشته انتخاب کردم.راستی موشيقی آلبوم رو هم بابک بيات انجام داده٬ فکر می کنم ارزش شنيدنشو داشته باشه.


«فرهاد»

نظرات ()



 
نویسنده: فرهاد و شیرین - یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢

باز هم بهار....

....من به هنگام شکوفايی گلها در دشت

باز برميگردم

و صدا ميزنم:

آی! باز کن پنجره را؛باز کن پنجره را؛در بگشا

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز کن پنجره را

که پرستو پر می شويد در چشمه ی نور

که قناری ميخواند

ميخواند آواز سرور

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد

سبزبرگان درختان همه دنيا را

نشمرديم هنوز...

....من صدا ميزنم

آی!باز کن پنجره را

پنجره را ميبندی.....

                                                                                               <شيرين>

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »